#اون که هاشمی بود، مُرد! تو که حتما میمیری!در نهایت!
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:03
یه عده م هستن تو این مملکت، که تو دانشگاها فعالیت میکنن، خیلی زحمت میکشن، قرون قرون پوشون حلالشون خوشبحال اون دنیاشون زحمتاشونم به این صورته: آقای رئیس یه نامه هفته پیش در چنین روزی وارد کارتابل مدیریتش شده که ارجاع این نامه به مسئول مربوطه برای طی شدن امور مربوطه خیلی ضروریه، ولی آقای ایکس طفلکی از...
#من هم سوختم
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:03
عنوان، اسم یه کمپینِ که شما با گرفتن شماره *780*1# میتونین عضوش بشین و از اتش نشانایی که واقعا لیقاتشو داشتن و دارن، حمایت کنین. کمپین رایگانِ و پولی رو من که هیچ جاش ندیدم خواسته باشه برا پرداخت. خلاصه که، بله، منم الان نفر دویست هفتادو خوردی هزارم این کمپینم
#پلاسکو
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:03
نمیدونم چرا مردم ما بلد نیستن یه مصیبت رو به بهترین نحو به آخر برسونن! چرا بلد نیستن از فرهنگ غنیشون استفاده کنن و وقتی یه جمعیت اصلا گیریم 2 نفره، داغدارن، نقد و انتقادشونُ حداقل متوجه داغدارا نکنن! چرا بلد نیستن دوزار مطالعه کنن! چرا چشاشونو میبندن هرچی به ذهنشون رسید مینویسن/میگن. چرا انقد فکر می...
# ریپُست
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:03
مگی یه مطلبی در مورد اینکه ایا وقتی از کسی ناراحت میشیم باید بذاریم طرف متوجه ناراحتیمون بشه یا نه نوشته بود که بهش گفتم درموردش حتما یه پست خواهم داشت، حالا تا زمانیکه فرصت کنم اونو بنویسم، اینو بگم که: مساله اینجاست توی یه سری روابط که لازمه ادم حد صحبت کردنش رو نگه داره، وقتی طرف مریضه و حال ندار...
#مَجاز گویی و مُجاز گویی
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:03
بخش مسخره ش اینجاست که فقط اینجا میشه اونی واقعا تو ذهنت میگذره رو بنویسی! مثلا اگه بری تو اینستاگرامت بنویسی میخوام واسه عید موهامو هایلایت و فر کنم، اولا خیلی مسخره به نظرشون میاد چون ۹۹/۹۹ درصدشون اصلا با این سبک نوشتن که بلاگرا بهش عادت دارن، عادت ندارن بعدشم زشته چون اقای ایکس و وای ئم میبینن و...
#تمامِ ناتمام ه آ
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:03
میدونی از چی خسته ام؟ از انتطارایی که فقط شیش ماه اولش خوب بود... میدونی از چی میترسم؟ از انتخاب راهی که نمیدونم ایرادش کجاست ... میخواستم بنویسم و بنویسم، ولی از نوشتنم خسته م حتی دیگه اون دفترچه قرمز با ورقای کاهی ام برام چشمک نمیزنه ... هوف هوف اقا هوف اگه کسی بفهمه هوف چقد حرف توشه...
#استوریانه
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:03
اینجا چرا انقد اپشناش کمه اخه... استوری وبلاگی: یه پرده یه نصفه سقف یه بالش از زاویه بغل متن: کشک میخوریم و حال سر و معده مون ناخوشاینده
#فوری
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:03
اقایون محترم خاموش و روشن وبلاگم یه درخواست ضرب العجلی داشتم میشه یه سری اسم از ادکلن هایی که میپسندین بهم بدین؟ و یه سری اسم هم از اقلامی که مورد پسندتونه ممنون میشم بسیار و سوالمم شدیدا به جوابِ سریع نیاز داره منتظرانیم .... پ.ن: این سوالِ من سوال یه دوست محترمیه که من جوابشو نمیدونم و میدونم شما ...
#فاجعه
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 8:03
طنز تلخ اجتماعی یعنی: قبلا برای جلوگیری از ایجاد مزاحمت یکی از راهکاراش این بود که حلقه دستت کنی، الکی! الان برای جلوگیری از مزاحمت باید حلقه ی دستتو دربیاری، حلقه واقعی!!
...
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 19:34
أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ...
قرار بود؟ یا نبود؟...
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 19:34
چیزیکه ازش مطمئنم، اینه که حس خفه شدنی که تا دیروز داشتم رو ندارم و چیزیکه ازش مطمئن نیستم، اسم این حالیه که الان دارم ... افرادیکه دوسشون داری، هیچ معلوم نیست که تا آخر عمرشون همین حسی که الان بهت دارن رو داشته باشن، پس باید خیلی محتاط قدم برداشت... . تا پنج دقیقه پیش که نشسته بودم به حال سفیر روسی...
بَن، سَن
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 19:34
گفت قسم بخور حرفا بینمون میمونه یادم نیست قسم خوردم یا نه... گفت به همین نمازی که خوندی، کسی نفهمه گفتم نگران نباش، حرفای خودمو به زور میزنم، چه برسه به حرفای بقیه... گفت میخوام تمومش کنم گفت خسته شدم گفت هرچی فکر میکنم، میبینم من چی کم دارم که بخوام خودمو اسیر یه آدم دیگه کنم... گفت حاضر نمیشه مهری...
موقت
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 23:39
وقتی نمیتونم صحبت کنم... یا نوت بنویسم... و وقتی اینجام میمونه... مجبورم یه جا خالی کنم خودمو اقا ای ایها الناس من حالم بده!... بد بد بد به هیچی ربطش ندین ربطش به پاییزه فقط...
دختر شینا
-
تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 8:37
بعد از کتاب "سلام بر ابراهیم"، خوندن کتاب دختر شینارو اکیدا توصیه میکنم... یه درام تاریخی و عاشقانه ی عالی که اگه دلت باهاش باشه، دوست داری یه روزه تمومش کنی... بخونینش لطفا حتما :) ... دل نوشته: حالِ دلم خوب نیست... دلم برای ارامش کنج حرمتون تنگه حضرت عشق... أَمیرِی حُسَیْنٌ وَ نِعْمَ الاَْمیرُ
حقیقتاً عنوانی به ذهنم نمیرسه و حوصلشم نیست درواقع
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 22:37
داشتم به این فکر میکردم که بعضی وقتا یه شرایطی واسه آدم پیش میاد، که باعث میشه کاملا حال حضرت هاجرُ برای 7 بار طی کردن اووون مسافت بین صفا و مروه، و حتی اومدن و رفتن حضرت زینب از خیمه گاه به تل زینبیه رو درک کرد! متوجهین منظورمو؟! بی قراریو میگم! ایشالا که هیچوقت تجربه ش نکنه کسی! خیلی حال مزخرفیه! ...
دنیای این روزای من
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 22:37
فکر میکنم، اینکه امروز مراسم سوم مادربزرگ الهام بود... اینکه باید خودمو یه ساعته آماده میکردم... اینکه الان یه هفته ست برنامه مم ران نمیشه... اینکه شدم مصداق مرغ پر کنده... اینکه الهام و فاطمه همزمان باردارن... اینکه سوده برای بار هزارم گذاشته رفته و امروزم گوشیاش خاموش بود و خبری ازش نشد...اینکه مر...
در هم ایسم
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 3:52
بعد بعضی وقتا، آدم هی از خودش میپرسه آخه چطور میتونه...؟!! که هر نقطه ی این سه نقطه میتونه یه فعل باشه! پ.ن: همه اینجا ادبیاتشون لطیف میشه، همه ته جمله هاشون اسمایل میزنن، همه جنتلمن میشن و شاهدخت پس اینا که تو خیابون از کنار هم رد میشن به هم تنه میزنن و فحش میدن و نقض حریم شخصی میکنن و غیره، از کجا...
سیب سبز لبنانی و اینستاگرام
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 15:02
بعد نشسته باشی به یک هفته اخیر و دو هفته اخیرت فکر کنی ... حیف این عنوان واسه این متن! حالا غیر از اون اینستاگرامش البته:| پ.ن۱: نه که حالش نباشه... که البته نیست و نه که حرفی نباشه... که خیلی هست فقط دلش نیست پ.ن۲: آدرس اینستاگرامم رو پرسیده بودن دوستان میذارم اینجا... فقط ممکنه عوض شه، دیگه اگه عو...
طعم قهوه
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 15:01
نشسته بود روی صندلیِ حصیری، زیر سایه درخت چنار هر از چندگاهی سرشُ به پشتی صندلی تکیه میداد و چشاشو میبست... اونقدر که میشد ساعت ها به تلالو نور خورشید توی مژه های طلاییش خیره شد و به هیچی فکر نکرد... به هیچی فکر نکرد و به تک تک ثانیه هایی که حضورش تهِ دلتُ خالی میکرده فکر کرد... به تک تک ثانیه هایی ...
پاییزان ه ها
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 15:01
و گاهی بوی سیب بدهی و گاهی چمن های کوتاه شده ی تپه ی مشرف به دریاچه و گاهی بوی خاک باران خورده ی حیاط بی بی و چای تازه دمِ قند پهلو و گاهی طعم گس قهوه ی تازه آسیاب شده و گاهی... بوی سکوت