خرید بک لینک

گفت قسم بخور حرفا بینمون میمونه

یادم نیست قسم خوردم یا نه...

گفت به همین نمازی که خوندی، کسی نفهمه

گفتم نگران نباش، حرفای خودمو به زور میزنم، چه برسه به حرفای بقیه...

گفت میخوام تمومش کنم

گفت خسته شدم

گفت هرچی فکر میکنم، میبینم من چی کم دارم که بخوام خودمو اسیر یه آدم دیگه کنم...

گفت حاضر نمیشه مهریه رو ببره بالا

گفت برام معلوم میکنه سرویس انقدی و حلقه اونقدی بخر، اما خرج وکیل و دبی و غیره ش میکنه که فقط بره

گفتم مطمئنی؟

گفت آره

گفتم تصمیمت از رو احساس نیست؟

گفت نه

گفتم مرد زندگی نیست؟

گفت نه

گفتم میتونی بهش اعتماد کنی وقتی تنهاش میذاری؟

گفت نه

گفتم عفت کلام داره وقتی بحث میشه تورو با دوستش یکی نکنه؟

گفت نه

گفتم و گفت...

آخرش گفتم "هیچکس جز خودت نمیتونه بهت بگه چیکار بکن یا نکن، ما فقط میتونیم بگیم هر تصمیمی

بگیری، پشتتیم" ...

گفت مرسی که حرفامو شنیدی

گفتم کاری نکردم

گفت مرسی که بودی و هستی

لبخند زدم

گفت شب بخیر و رفت

یادم اومد هفته پیش کسی بهم گفت تو چطور میتونی تو این حال باهاش حرف بزنی...

سکوت کردم

دلیل سکوتم ندونستن بود

نمیدونستم چرا

نمیدونم چرا!

...


پ.ن: میگن یلداست.... مبارکه :)

برچسب: بن سن,سَنان بن اَنَس,سَنان بن اَنَس نخعی, نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 19:34

صفحه بندی