یوگی و دوستان - تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 19:01
یه دوستیام داریم، بصورت دورهای حالاتش تغییر میکنه به این صورت که امروز خوبه، صبح کله سحر از شماعیزاده یه آهنگ میفرسته تو گروه همهرم به رقص و پایکوبی و دنیارو حواله به این و اون کردن و اینا دعوت میکنه. بعد فرداش حالش بده (عموما حال بدش دلایل متعدد
یک از هزاران - تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 19:01
کارت عروسیشو توی یه سبد حصیری که پر از گلای قرمز و یه کبوتر بود گذاشته بود و تمام مدتی که توی حیاط وایستاده بودیم و بهم نگاه میکردیم، دلم اون تو مونده بود گرو... براش نوشتم ای کاش دنیا بر مدار خوبتری میچرخید تا میتونستم تو یکی از بهترین روزای زندگیت،
یک سوال ساده با جوابی پیچیده! - تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 19:01
شما برای مواجهه با ترسهاتون چیکار میکنین؟ پ.ن: جواب شما خیلی میتونه کمک کننده باشه، یادتون باشه:)
تکمله طور،لافکا ونسرین در: من و روز یکشنبه! - تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 19:01
توی پست قبل یه سوال پرسیدم، که فقط نسرین و لافکا جوابمو دادن از بین کسایی که اومدن و خوندن و رفتن البته! راه حل نسرین چیزی بود که تا امروز انجامش میدادم و وقتی اطرافیان به نشونه تاسف سرشونو برام تکون میدادن، هیچ اهمیت نمیدادم و استدلال میکردم این یه
سنتز روزانه! - تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 19:01
در ادامه روند درمانی پیش روم (!)، نصف یه قرصی رو باید دیشب میخوردم، خوردن همانا و تا همین الان با تخت پیوند کووالانسی دادن همان. یعنی ماهیچه زبونم امروز صبح به زور تکون میخورد! به زور قهوه موفق شدم صبح تا دستشویی برم و بیام. و درباب وخامت اوضاع همین
به وقت آدینه - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 14:22
روزای شیش ماه دوم سال رو با اینکه یکیشون روز خودمه، دوست ندارم. یه آفتاب پرست حقیقیام که این شیش ماه ازش محرومم. شبای بلند و تموم نشدنیش رو هم نگم دیگه... یه ظرف مخلوط پنیر دیروز خریدم، کارم شده دو ساعت یبار خوردن چهار مکعب پنیر با طعمای مختلف، سپس
دورهمی اسرارآمیز - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 14:22
دیشب بعد مدتها دیدمش و بحث شروع شد... نسخ قدیمی کتابهایی رو خونده بود و چیزای عجیبی میدونست و میگفت... تا اینکه بحث رسید به یه فرقه از یکی از ادیان که طبق علومی، چیزهایی رو تقریبا برات پیش بینی میکنن... امروز یه سر به سایتشون زدم و وقتی نتیجه مرتبط ب
مهمون ناخونده! - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 14:22
تقریبا یه روز و نصفی که اینجاست. جناب اخوی، یزد پیداش کرده بود، دکتر برده بود و فهمیده بود تصادفی بوده، با ضعف در قدرت بینایی، بویایی و عضلانی. نمیدونم بخاطر تغییر محیطش و عوض شدن روحیهش یا کمکم بهتر شدن حالش، هرچی که هست، دیروز عصر و امروز حالش خی
کِراش - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 14:22
برای همراهی و هماهنگی مهمونای خارجی، نیاز به یه تیم مترجم داشتیم که آنکال* باشن، از گروه مترجمی زبان چند نفرو معرفی کرده بودن به دبیرخونه و قرار بود صبح من برم و باهاشون حرف بزنم، تو این بین یکی از اساتید داشت دنبال یه نیروی ثابت که بتونه تو هتل بمون
هپی تِرزدِی - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 14:22
معظلی که هماکنون باهاش مواجهم، اصلاح نتایج داوری یه مقالهمه که نکته هیجانانگیزش اینجاس وقتی نشستم دوباره مدل بزنم و ایراداتو اصلاح کنم، دیدم کلا نتایج یه چیز دیگه دراومدن :| برای تقریب به ذهن عرض کنم که فرض کنین با ماشین حسابتون شیش ماه پیش 270 ئ
روزنگار - تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 21:59
منظره رو به روم یه درخت نخل با تعداد قابل توجهی ماشین که اسماشونو نمیدونم، بعلاوه تعداد بیست سی تا رجال در ابعاد یک و نود در شصت با موهای بود و چشمای آبی و یه سری مونیتور که ساعت پایتخت کشورای مختلفو نشون میده. یه باد خنک از پس سرم میوزه و از دیدن ان
قُمپُز، لُغُز و اسنپ در: یک شب سرد پایتخت - تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 21:59
گفتیم اسنپ پلاس بگیریم ببینیم چجوریه، زد ۲۰۶ سفید به رانندگی اقای قاف. از طبقه بالای سالن B فرودگاه امام تا اونجا که ساختمون به بیابون وصل میشه مارو دنبال خودش کشوند تا رسیدیم به ماشین، کوله چرخدارمونم گرفته بود دستش دِ برو! میگفتیم داداش، این چرخ دا
این یا اون، مساله این است - تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 21:59
الان سوال اینجاست : تهران یا شهر خودم؟ طرحُ عرض میکنم! تهران و زندگی در خوابگاه و پخت و پز با خود و صرف هزینه و داشتن مزیتهای زندگی در پایتخت یا شهر خودم و زندگی در اتاق خودم و پخت و پز نکردن و هزینه صرف نکردن و نداشتن مزیتهای زندگی در پایتخت یکی از غیب بیاد بگه من چیکار کنم دقیقا :|
این قسمت: تٌکتَم و حکمت خدا! - تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 21:59
نسرین حین راهنمایی من توی پست قبل یه نقب به ماجرای ازدواج بهم زد. در واقع این ماجرا چیزی بود که خودم خیلی روش فکر میکردم و اصلا یکی از دلایل دو دل بودنم بین انتخاب اینجا یا اونجا، همین بود. کامنت نسرینُ که خوندم، کلا یادم رفت که تا یه ربع پیشش سر همی
غریبگی با خود - تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 21:59
تا حالا شده حرفای خودتو نفهمی؟! ... یه ضعف خیلی بزرگ که تا سال 89 داشتم، این بود که از سال 85 تا 89 وبلاگ پاک میکردم با هر آرشیوی که داشت، و باز یکی دیگه و باز یکی دیگه و باز... تا شد 89! 89 فهمیدم اینکار اسمش جز حماقت هیچ چیز دیگهای نمیتونه باشه...
شبهای تهران - تاریخ: 1396/7/6 ساعت: 4:35
امروز رسیدم تهران، الانم رو تختم دراز کشیدم و دارم سعی میکنم قبل از بیهوش شدن یه محض ثبت در تاریخ داشته باشم. پامو که گذاشتم خوابگاه، تا همین نیم ساعت پیش کلی چیز عجیب غریب شنیدم. نتیجه کلی اینکه: باید نسبت به همه بدبین بود مگر اینکه خلافش ثابت بشه! و همانا به راستی کسی نمیدونه من چه چیزای عجیب غریب...
دمپایی ابری، لازم! - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 8:36
بازیگر زن سریال فرار از زندان یا همون prison break خودمون، رفته دو سه هفته پیش از سوپری محلشون یه قوطی سبزی سرخ شده خریده منتاها چون روی بسته بندیش نه تنها انگلیسی نداشته، بلکه کلا هیچ زبونی نداشته غیر از فارسی، نتونسته بفهمه چیه این، از مغازه دارم که پرسیده، طرف گفته برو از دوستای فارسی زبونت سوال ...
#سطح_دغدغه* - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 8:36
انقدر این دوتا اهنگ ترکی تکرار شدن از صبح که تا اخر هفته به ترکی استانبولی مسلط میشم!... به یه سری دلایل، الان تو دوتا گروه تلگرامی عضوم که یکیش مال فیتنسِ که حقیقتا نمیدونم کی عضوم کرده! بالای ۱۰۰ عضو داره که هشتاد درصدشون دنبال دکترای صاحب پیج میگردن، باقیشونم دو خط درمیون کمبود ویتامینای بدنشونو ...
شب به گلستان تنها، منتظرت بودم... - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:16
به پشتی صندلی تکیه داده بود، خودشو به سمت راست متمایل کرده بود و همینجور که سعی میکرد لبخند محوشو حفظ کنه، دستشو دراز کرد تا لکه باقی مونده دسر شکلاتی رو از گوشه لب اون پاک کنه...و صدای داریوش رفیعی میومد که میخوند: شب به گلستان تنها، منتظرت بودم.. متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویر...
#دغدغه - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:16
حرف نزدن دلهرهای بود، و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهرهای دیگر... ژان کریستف "رومن رولان"

برچسب‌های مرتبط

بن سن | سَنان بن اَنَس | سَنان بن اَنَس نخعی | مواقيت الصلاة في امريكا | مواقيت الصلاة | دختر شینا | دختر شینا دانلود | دختر شینا سوره مهر | دنیای این روزای من | دنیای این روزای من داریوش