خالی
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 19:20
زندگی پر از سوپرایزه آیا همین جمله کافی نیست برای یه پست؟ ... پ.ن: یه پست نوشتم امروز، بعد پاکش کردم البته، عنوانش بود “نت فالش” بعد پستو که نوشتم، به این نتیجه رسیدم من بعضی عنوانارو خراب میکنم با اون متنی که مینویسم...قدیما با استعدادتر بودم تو سینک کردن این دوتا...این خالی رو حقیقتا خالی فرض کنین...
از سری دفاتر ناتمام
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 19:20
از اول هفته منتظر این جمعه بودم که بیام بنویسم "آخ، راحت شدم". یه فرم عینک آفتابی داشتم که بالغ بر پونزده سال پیش از یه عینک فروشی دور میدون ولیعصر خریده بودم. قاب بیضی و رنگ سورمهای شیشهای. و ازونجا که من آدم به طرز محیرالعقولی خاطره بازم، چون نمیشد همچین چیزی رو بعنوان عینک آفتابی به چشم زد، چندسا...
فلش درهم
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 19:20
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
وقتی نهال بودم
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 4:16
مجید آقا همیشه عادت داشت توی جمع منو به چالش بکشه. از بکار بردن افعال قلمبه سلمبه توی جملات گروه سنی دال گرفته، تا مباحث سنگین ریاضی. میتونستم حدس بزنم ساعتها از وقتش رو صرف پیدا کردن معماهای سخت و درهم پیچیده میکرد، تا پنجشنبههای مهمونی دوره، در حالیکه بچهها مشغول خوردن ساندویچ سوسیس و کالباسشون بو...
سانچی
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 18:52
یه روز یه نفر بهم گفت "خصوصیت خوب آدما اینه که عادت کردن رو بلدن"... اون روز و اون روزا، ازون روزای کذایی بود که رو ابرا سیر میکنی و فکر میکنی دنیا همیشه همینقد باحال و پرهیجانه... کلا هیچ درکی از چیزی بنام "شرایط سخت" نداری (چه بسا همین الانم نداریم، گرچه یه چیز کاملا نسبیه) و سختی برات خلاصه میشه ...
سمفونی سکوت
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 18:52
آفتاب با قدرت میتابید، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای باد بود که توی ایوونها میپیچید، کسی نبود که صدا و نگاهش دبشی فضارو ازم بگیره، و فقط من بودم و خودم... داشتم به داشتن یه غار شخصی رو نوک قله یه کوه فکر میکردم...
به وقت ۱۲:۵۵ نیمه شب
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 18:52
مراسم "جا خالی، با" بودم!، علی رغم خورشت سبزی که ظهر هول هولی خورده بودم و تا خود شیش بعدظهر حضورشو تو معدم حس میکردم، سالاد اولویه امشبو تا ته نوش جان کردم و به روی خودم نیاوردم شبی در راهه و خوابی!... مع ذلک، احوالات روحی حقیقتا میتونه به بهتر شدن یا بدتر شدن احوالات جسمی کمک کنه، عکسش صادق نیست و...
پله پله تا دگرگیسی!
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 18:52
اولین عکس از بالا، سمت چپ... دکتر "ز"، که برای کنفرانس از جمله مدعوین ایرانی مقیم کانادا بود. من به قیافه نمیشناختم و فقط میدونستم یه فردی با این فامیل جزو مدعوین کنفرانس و امروز و فردا میاد برای پذیرش. توی دبیرخونه نشسته بودم که یکی از بچهها صدام زد و گفت یه آقایی بیرون توی راهرو وایستاده که اومده ...
از حال
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 18:52
یک روز باید رفت... یک روز که نمیدانی، برف میبارد یا باران!که نمیدانی، شروع پاییز است یا اواخر زمستان... فقط راهی میخواهی برای رفتن...و دلی میخواهی برای کَندن از خاطرات!... گاهی اوقات، باید خیلی از چیزها، تنهایی تجربه شوند... "فائزه لرستانی" عکس از: خودم
از تازه روزمرگیها
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 18:52
من و اون تنها افراد ساکن در خونه به مدت چند روزیم. از دیشب که با اصرار از خونه خودش برش داشتیم و آوردیمش اینجا، تا همین الان که من پشت میز پذیرایی نشستم و اون روی مبل جلوی تلوزیون و پشت به من، مجموعا پنجاه جمله حرف زدیم که بیشترش از سمت اون و خاطرات خیلی قدیم و گذشتهش بود. دیشب که یکهو حالم بد شد، گ...
از عصرهایی که برفت
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 20:00
آدمی میتونه عصر و شنبه شبش، شبیه عصر و جمعه شب بشه، و حتی میتونه یه هفتهش کلا جمعه بشه درواقع! یا به واقع نسرینمون حتی. پ.ن: عکس تزیینی نیست، شخص خودم از یه عصر وصف شده گرفته که صاحب بشقاب سمت چپ الان فرسنگها ازم دوره و داره مامان میشه :)...
سارای پررنگ
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 20:00
در اتاقو که باز کردم، دیدم رو تخت من خوابیده، البته اتاق مهمان تختی بنام تخت "من" نداره، ولی از باب خلوتی که بیشتر مواقع داره، عادتم شده بود روی اون تخت بخوابم. سرش زیر پتو بود و با صدای چمدون من که روی زمین کشیده میشد، بیدار شده بود. برخلاف دوسه نفر دیگه که با اخم پاشده بودن تا نشون بدن نباید چمدون...
سُرور دوگانه و سهگانه حتی!
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 20:00
منهای قطعهای که زیر دستمه و با لمسش لذت تابیدن آفتاب صبحگاهی امروز و تبریکات بعدش رو یادآور میشم، امسالم مصادف شد با سالگرد قمریایی که درواقع باعث شد برای اولین بار معنی سالگردو عمیقا درک کنم! بله خلاصه، بدین ترتیب جشنم رو با تولد پیامبر و نوهش سهیم شدم، ۲۹ئم رو فوت کردم و تا جایی ذهنم یاری میکرد، ه...
پاییزانه
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 20:00
دوستمون داره تو گوشم فریاد میزنه که "جان جوانی مرا پیر ترانه کردهای" و غیره ولیکن من به درجهای از عرفان رسیدم که میتونم در آن واحد صداهای اطرافمو ایگنور کنم، گوشمم بِکَنَم، مغزمو بذارم جاش، به حرفای اون گوش بدم درواقع. دیروز کل مدتی که دکتر "م" داشت سوالمو با بیحوصلگی جواب میداد، من سعی میکردم مردمک...
تجارت خون
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 20:00
یکی از دوستان یه صفحهای رو تو اینستاگرام معرفی کرد که مورد اعتمادش بود و اجناس متفاوتی رو از برندای مختلفی توی اروپا خریداری میکرد و میفرستاد ایران. دیشب یکسری جنس رو معرفی کرد و طبق روال معمول، اسم برند رو هم کپشن کرده بود. من مدتها بود دنبال اینجور مدلی بودم و با دیدنش ترغیب شدم که سفارش بدم، ولی ...
نظری به حال ما کن!
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 20:00
بعضی حسها یهویی میان، یهویی حال آدمو خوب میکنن و یهویی میرن! شاید تو نگاه اول رفتنشون غمانگیز به نظر بیاد، ولی موندشون ممکنه تاثیر خوبشونو بد کنه، کی میدونه...! سرم پایین بود و مشغول گوشیم بودم که در اتاق باز شد و مسئول خوابگاه همراه با یه خانوم که بعدها فهمیدم مادر یکی از دختراست، وارد شد، یه نگاه ...
نون مثل صداقت، مثل او!
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 20:00
داشتم دنبال ماشین یکی از اساتید میگشتم تا یکی دیگهشون که پروازش آخرای شب بود بتونه چمدونشو جا بده و با ماشین دبیر اجرایی بیاد ضیافت شام خارج شهر، تو این بدو بدو کردنا از ماشین اصلی جا موندم و مجبور شدم با ماشینی که بچههای کادر اجراییو میاورد بیام، این شد که وقتی ماشین جلوی باغ وایستاد، دیگه سرمو رو ...
و زمستانهها
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 20:00
ساعتهاست که به پشت روی تختم دراز کشیدم و نمیدونم دقیقا به چی فکر میکنم یا قراره به چه نتیجهای برسم! ذهنم میپره و به دیروز عصر مثل الان برمیگردم، ۳:۱۵ دیروز چیکار میکردم؟ چه حسی داشتم؟ منتظر چی بودم؟... خسته بودم و در برابر خواب مقاومت میکردم انگار که منتظر پیشامد خاصی باشم، یادم نمیاد کی اما چشمهامو...
از هر دَری، وَری!
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 20:00
در واقع الان اون یه دونه سلول که خانوم میم روش نمیدونم چیچی پاشیده که یه سلول یا شایدم یه دسته سلول (نفهمیدم اخرش، خود موردم نتونست توضیح بده داستانو :| ) کا۵۶ که پارتیکل ندارن و یبار تو سه روز، یبار تو ده روز، یبار تو یه روز در معرض بمباران دوزهای مختلفی از نمیدونم چیچی قرار گرفتن و الان داور ژورنا...
فراخوان شماره ۱ (موقت)
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 20:00
با استعانت به الطاف بیپایان الهی و امید به مورد عفو و بخشش او واقع شدن، اینجانب به هدف برطرف نمودن سوالی که همینجوری یهو بیمقدمه به خطوات ذهنم خطور نمود، اقدام به برگزاری نظرسنجی از "فقط اونایی که میشناسم" نموده و از نام نبردگان تقاضا دارم به منظور دریافت رمز، خود را به بخش کامنت خصوصی اینجانب معرفی...