خرید بک لینک

در اتاقو که باز کردم، دیدم رو تخت من خوابیده، البته اتاق مهمان تختی بنام تخت "من" نداره، ولی از باب خلوتی که بیشتر مواقع داره، عادتم شده بود روی اون تخت بخوابم.

سرش زیر پتو بود و با صدای چمدون من که روی زمین کشیده میشد، بیدار شده بود. برخلاف دوسه نفر دیگه که با اخم پاشده بودن تا نشون بدن نباید چمدونمو وقتی اینا خوابن روی زمین بکشونم یا لامپو روشن کنم*، اون با خنده پاشده بود و اولین نفر بود که باهام ارتباط چشمی برقرار کرده بود.

دوسه روز اولو نتونستم درست و حسابی باهاش آشنا بشم، معمولا صبحا که 7 میرفتم، اون ساعت بیداریش 8 بود، شبام که میومدم معمولا اتاق انقد شلوغ پلو میشد که من ترجیح میدادم خودمو قاطی بحثی نکنم که بتونم بخوابم!

برخوردی باهم نداشتیم تا شد آخر هفته و سر میز صبحونه بهش برخوردم. سارا، یه دختر عینکی، با موهای فر و دندونایی که از هم فاصله داشتن. اولین چیزی که باعث شد رغبت همصحبتی باهاشو پیدا کنم، لبخند دائمیش بود. یعنی چه وقت سلام، چه تعارف یه خوراکی، چه یه سوال، چه تعریف خاطره تلخ یا شیرین، لبخندهرو داشت.

اومده بود تهران تا چندتا کتاب بخره و بره دکتر!... معمولا دوست ندارم از بچههایی که تازه باهاشون آشنا میشم، درباره زندگیشون چیزی بپرسم و درواقع ترجیح میدم کل روابطم به سلام-خداحافظی خلاصه بشه، ولی سارا خودش شروع به تعریف کرد. بچه اول خونواده 5 نفرشون بود که مامانش از دنیا رفته بود و مسئولیت تامین بار عاطفی خونواده افتاده بود رو دوشش. فوقشو توی رشتهای که فقط یه دانشگاه توی کل کشور ارائهش میکرد گرفته بود و تصمیم داشت برای دکترا بخونه، یه سری کتاباشو خریده بود و داشت برای من توضیح میداد که اگه تربیت مدرس قبول بشه چه آپشنایی برای بورسیه واسش هست که حرف تو حرف شد، تعریف کرد که خواهرش اینجا خونه گرفتن براش، و در جواب تعجب من که چرا خونه خواهرت نیستی خوابگاهی، تشریح میکرد که قلق اخلاق خواهرش چیه و توقع داره خواهری ببینه اما خواهری نکنه (به تعبیر من البته، سارا اینجوری نمیگفت)، اون بین یکی از بچهها یه چیزی پرسید که سارا مجبور شد توضیح بده چرا دکتر میره، و کاشف به عمل اومد که مشکل قلب داره و تراکم استخون بعلاوه پلاکتای خون. در واقع انقدر مشکل سلامتش حاد بود یا حداقل دکترا بهش حاد نشون داده بودن، که من یکی کلا یادم رفت داشتم درباره چی ازش میپرسیدم، و اگه فکر کردین لحظهای لبخندش از لبش محو شد، اشتباه فکر کردین. کل مدت داشت یه جوری از پروسه درمان و سلامتیش میگفت، که انگار یکی تعریف کنه رفتم شیرینی فروشی باقلوا خریدم. من وقتی حرفاش تموم شد، حس کردم شاید حالش خوب نباشه، محض دلداری بهش گفتم :"نگران نباش سارا، ایشالا خوب میشی، به این فکر کن که نوک قلهای و چیزی به سراشیبی نمونده"، هنوز جملمو تموم نکرده بودم که خودش برام جملهرو بست و خیلی بهتر از خودم تمومش کرد. بعدم بحثو عوض کرد و تعریف کرد که چجوری داره بدون کلاس زبان کرهای یاد میگیره، چجوری طراحی پارچه انجام میده، چجوری لباساشو طراحی میکنه، چجوری برای ورودی حیاطشون مجسمه میسازه، چجوری به گلا و نهالایی که کاشته میرسه، چجوری حواسش به روحیه باباش و ماموریتای داداشش جمع ئه، چجوری کتابای تاریخی متفاوت میخونه و ...!

اون روز نوبت دکتر داشت، و من دانشگاه بودم، ظهر که برگشتم دیدم خوابیده. بچهها گفتن داروشو خورده و خواب رفته. سرش زیر پتو بود باز و تا شب علی رغم سر و صدای زیاد بچهها، تکون نخورد! نگرانش شدم که نکنه چیزیش شده باشه، صداش زدم، سرشو آورد بیرون، یه لبخند بیرمق زد و توضیح داد که داروهاش خواب آورن و حالش خوبه. بلندش کردم تا یکم خرما بخوره باز بخوابه که قندش پایین نیومده باشه، وقتی لب تخت نشست، گفت دکتر بهم گفته وضعت خیلی بده، کم خونی و توی مچ دستت یه کیست هست که باید عمل کنی، گفتم یه دکتر دیگهرم امتحان کن، خندید گفت درست میشه، نگران نیستم.

صبح بیدار شدم که برم دانشگاه و داشتم از جلوی تختش رد میشدم که صدام زد، صداش به زود درمیومد و بیتابی و بیحالیش مشخص بود، گفت میشه دستامو یکم ماساژ بدی برام؟ از دیشب درد دارم، از شدت درد بیحال شدم خواب رفتم اما الان باز شروع شده... هردوتا دستش توی دستکش طبی بود، باز که کردم دیدم رد کبودی روی پوستش مونده بود و دستاش هرکدوم کوره آتیش، دیرم شده بود و نمیتونستم ولش کنم. نشستم پایین تختش، دستاشو گرفتم بین دستام و مشغول شدم. چهرهش از درد جمع شده بود ولی هربار که نگاهش به نگاهم میفتاد، میخندید و سعی میکرد نشون بده که قضیه اونقدرام بد نیست. گفتم سارا، من باید برم، اما اگه حالت بده ببریمت دکتر، دستشو کشید، خندید و گفت :"مرسی حالم خوبه، تو برو، شب میبینمت" و باز خوابید.

روز بعد بلیط داشت، شمارمو ازم گرفت، خندید و رفت و ازون روز 1ی که استاد مدعو دانشگاه خودشون بود، برای دکترا میخوند، سختیای نبود مامانشو تحمل میکرد، تنها دکتر میرفت و درد داشت، طراحی لباس و پارچه و مجسمه سازی میدونست، از گل و گیاه سر درمیاورد، عکاسی میکرد، کتاب تاریخی و غیرتاریخی میخوند، زبان کرهای رو خودآموز ادامه میداد و تو ثانیه ثانیه زندگیش امیدو میشد از چشاش خوند، واسه من به یه چراغ روشن تبدیل شد که با اینکه چندماهه از روزیکه دیدمش میگذره، کمرنگ که نشده هیچ، 1تر میشه.

سارا، پررنگترین سارایی شد که من تو زندگیم شناختم، و پشیمونم که چرا هیچوقت ازش نپرسیدم "چطوری، انقد قوی موندی؟"...



پ.ن: عکس، تصویر تلگرام ساراست که به خودش بیشباهت نیست


*ساعت خاموشی اتاق مهمان، تا 8 صبحه و بعد از اون روشن کردن چراغ و کشوندن چمدون اشکال نداره، وگرنه ما ازون خانوادههاش نیستیم!

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 20:00

صفحه بندی