بخاطر یه سری ملاحظات شخصی و غیرشخصی، امروز رفتم کلینیک تا واکسن آنفولانزا بزنم.
کار تزریق کمتر از پونزده ثانیه طول کشید و عملا چیزی حس نکردم.
رسیدم خونه، به صنوبر (اسم کاکتوسم ) آب دادم و ازونجا که خونه ما علیرغم یه سری تغییرات، همچنان نورگیر مرکزی ساختمونو داره و گلخونه همچنان برپاست، یه نگاه به باقی گلدونا کردم و فکر کردم حس تبعیض حس جالبی نیست، باقی گلدونارم آب دادم و کل پروسهم با دست چپ که محل تزریق بود انجام شد.
کارم تموم شد، حس خوشایند رسیدگی به یه سری موجود زنده و استشمام بوی نم خاک حسابی حالمو جا آورده بود.
نشستم پشت میز تا کارامو شروع کنم که دیدم دستِ درد میکنه به حدی که بالا نمیاد و همچنان هم سوزش و دردش باقیست.
بعضی وقتا ایجوری میشه، میدونین؟...
یه زخمایی زیرپوستی عمل میکنن و همچین که زمان خوشیت تموم شد، با قدرت خودشونو نشون میدن...
باعث میشن فکر کنی شاید اگه مدارا میکردی اینجوری نمیشد؟
کی میدونه!...
برچسب: نهفته,
نویسنده: زهرا دادخواه