این چند روزو بخوام خلاصه کنم در بدو بدو کردن پیرامون کارای برنامه ریزی نشده گذشت
بولدترینش مشاره به یکی از دوستان بود که بدم نمیاد نظر شمارم بدونم بچه ها، طفلی حسابی مونده!
با یه پسره اشنا شده، معرفی، پسره ظاهرا کاااااااملا همه چی تمومه
اینجوری دوستم میگفت، از نظر اخلاق و حجبو حیا و خانواده و تحصیلات و شرایط زندگی و همه چی خوب، مشکلی که داره ظاهر پسره مطابق سلیقه ش نیست و ظاهرا هرکارم کرده موفق نشده حسشو عوض کنه!
منم اصصصصلا نمیدونستم چی بهش بگم!:|
راستم میگفت، میگه من کنار این ادمارامش دارماما چون حس عاطفی ایی که باید باشه رو باهاش ندارم، خوشبخت نمیتونم باشم حتی اگه پنت هاوس زندگی کنم و پلک بزنم همه چی برام مهیا باشه!
مونده بیچاره چه کنه، هی ام میگفت نگران پسره م که کم کم بهم وابسته میشه و ازونورم گناه داره الکی سر بدوئونمش!
والا من چیزی به ذهنم نمیرسید بهش بگم!
شماها اگه راهکاری دارین خدا خیرتون بده:دی
...
پ.ن: یه پوزیشن درست و حسابی نتنستم تو این یه هفته پیدا کنم که مثل ادمیزاد بنویسما!!!:/
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه