بله
ما اومدیم شدیم جزو عوامل اجرایی یه کنفرانسی تو دانشگاه سابقمون، بعد هِدِ یه عده بودیم
کنفرانس تموم شد یهو شبش یه پیام از یکی از اعضای زیرمجموعمون اومد با یه مفهومی تو این مایه ها که دستت درد نکنه راحتم کردی و مرسی که خودت کاتش کردی و بعد اون اولشم یه متنی شعری چیزی (یادم نمونده بخدا!) نوشته بود که معنیش یه چیزی تو فازای مهر و محبت و رود و دریا و نمیدونم چی چی بود، بعد ته پیامشم نوشته بود واست متاسفم که این شرایط خوبو از دست دادی بعدم بلاکم کرده بود!
ینی من پیامو وقتی دیدم که همه اینا نوشته شده بود بلاکم شده بودم
بعد اینقد نفهمیده بودم کی کِی چطو چی که با خودم گفتم دیوانه س این بابا؟!!
بعد کلنم نفهمیدم اصن چرا؟!! یعنی کلا چطور؟!! من کی اَم؟!! این کیه؟!! کلا نَ مَ نَ؟!!!
بریده بود دوخته بود خلاصه بنده خدا
بعد دیروز گفتن پاشو بیا دانشگاه میخوان تقدیر کنن، حال نداشتم نرفتم
امروز عکساشونو دیدم ایشونم بود!
بعد طرف اصن رشته ش یه چی دیگه بودا!!!!!
شما فرض کنین یه بابایی از دانشگاه امام صادق بیاد بره صنعتی شریف کنفرانس! یه همچین چیزی
بله خلاصه
ینی میگم همه تو مغز شما ننشستن که!
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه