تاتی جان و خاویِر جان از آرژانتین هستن! سلام کردن خدمتتون
ساعت 2 بعد از ظهر بهم پیام داد که میتونی الان بیای دنبالم؟؟ با خاویر رفتیم بریم بیرون، بعد ظهر شد!
بعد پول تموم کردیم، بعد راه افتادیم پیاده دنبال صرافی، مغازه ها بسته ن همه!! بعد از گشنگی داریم میمیریم!
گفتم خب باغتون آباد! صلات ظهر کی راه میفته تو خیابون خب! تو دلم گفتم البته! نه که نمیدونستم صلات ظهر به
انگلیسی چی میشه، واسه اون!
سپردم هرجا هستن وایستن برم دنبالشون!
آخرم تو یه ساندویچ چرکول فروشی در حالیکه همبرگر میخوردن و تاتی یه بطری نوشابه زرد فانتا گرفته بود دستش
و سر میکشید، پیداشون کردم!
تو خیابون جلو یکیو گرفته بودن التماس که بیا دلار بگیر، ریال بده! جلل الخالق!
خلاصه که، برداشتم بردمشون یه باغی اون اطراف که اثار باستانی ببینن! رسیدیم اونجا، تاتی میگه میشه دروغ بگیم
من 20 تومن پول ورودی ندم؟؟:|
یا للعجب! گفتم دروغ؟! چجوری یعنی؟؟
گفت خب خاویر که قیافه ش عین ایرانیاست! (بود انصافاً! نبود؟؟) بگین این ایرانیه، پول یه خارجیو بدیم فقط!
خاویرم تشریف آورد عرض کرد علی صدام کنین!! یا رضا!!! بعد صداشم میکردی برمیگشت خیلی جدی میگفت بَل؟بَل؟؟
یعنی یکی باید منو جمع میکرد ازون وسط!
هزار و ششصدتا عکسم گرفتن ازمون! بعدم لینک یوتوبشو فرستاد که برم ببینم!:| آبروریزی ایی یعنی!
ازون ورم برگشتنی اصرار که بیا بریم بستنی مهمونت کنیم!
حالا چی؟
بیسکورول!
انقدم ذوق زده بودن سر پیدا کردن این بستنی که یعنی انگار رگههای طلا دیدن! بعد حساب کتابم میکردن قاه قاه به
این موفقیت عظیمشون میخندیدن که بستنیه 2 هزار تومن بود، بعد حالا شما به 3500 تقسیم کنین ببینین چند دلار میشه!:|
یعنی میخواستم برم صحبت کنم مالیات بر ارزش افزوده بستنی رو ارتقا بدن اقلا! مایه آبروبری!
تو ماشینم یه ریز غیبت کرد! حالا خاویر انگلیسیش فاجعه بود کمتر حرف میزد، خودش مغز سرمونو خورد انقدر که از
یه دختره دیگه که با بوی فرند اعظم تشریف آورده بود ایران و با اینا یه جا مقیم بود حرف زد!
اینجام آوردم پیادشون کنم که برن که برن فردا صبح به ادامه هیچهایکشون بپردازن، گفتم یه عکس بگیرم حداقل شیرینیش
بمونه واسم!!!:|
بعد دوست دختر و پسر بودن باهم، حالا فکر میکردن ایران بگن دوستیم، میگیرنشون! هی همه جا اعلام میکرد شوهرمه!
دیگه آخریا گفتم ول بده خب خواهرم! اینجا معلم اول دبستان از دست شاگردش فراریه سر کلاس، ازچی میترسی؟؟
عین کووووه یه پنجاه میلیونی پشتتن!
و بله خلاصه! این بود یه شیش هفت ساعت از بیست و چهارساعت یه روز ما
نکات آموزندشم نوت بردارین یادتون نره:|
پ.ن: مریم پسرش دیگه کم مونده پاپیون دامادی بزنه، ما هنوز نرفتیم قرار دیدن مامانش سر زایمان کردنش! چقد ثقیل
بود جمله م!...آره، حالا وارد فاز چی بخریم شدیم! نگران مرحله ی چی بپوشیمش نیستم البته، امید دارم تم زیرشلواری
بذارن. شما که نمیدونین چقد ذوق و قریحه فرخندهی تو انتخاب تم دارن!
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه