ما تو خانواده یه دانشجوی وکالت داریم که کارشناسیشو سه ساله تموم کرد، امسالم هم ارشد قبول شد هم با شرط معدل میتونست بره ارشد!
بعد همین ایشون، اومده یه کیف فروشی باز کرده، و من و دختردایی محترم امروز جعبه شیرینی به دست رفتیم که بریم خیر مقدم و چشم روشنی عرض کنیم خدمتش!
یعنی تو عمرم پشت دخل ننشسته بودم، که اونم نشستم امروز!!
اینجور خانواده تحصیل کرده و فعالی هستیم یعنی میگم!!!!:دی
بعد من مدلم اینطوریه که یا کلا چیزی رو نمیخوام، یا اگه از چیزی خوشم بیاد همشو باهم میخوام!
و باور نمیکنین صبح یه دسته کیف اوردم خونه که از بینشون انتخاب کنم، انتخاب کردم نکردم بردم امروز عصر بهش برگردونم، بعد نتیجه ش این شد باز دوباره با یه دسته دیگه کیف برگشتم خونه که باز از بینشون انتخاب کنم!
زندگی روال پیچیده ای داره حقیقتا!!:دی
...
مامان بردم خونه مادربزرگ، پیچیدم تو کوچه دیدم یه دونه از این ونای گشت وایستاده!!
بعد فرم کوچه مادربزرگ منم بخاطر ساخت و سازای یکی درمیون و در نتیجه ش عقب نشینیای یکی درمیون و عرض کوچه، یه جوریه که ادم ترجیح میده دور شمسی قمری بزنه ولی از تو کوچه رد نشه!
بعد این ون خیلی خوشگل وایستاده بود سه چهارم کوچه چهار متری رم گرفته بود!
من که پیچیدم، راه افتاد دم خونه مادربزرگ وایستاد! بعد قبلش دوتا دختره ازش پیاده شدن!!
من فکر کردم این ون گشت ارشاده!! بعد رسیدم کنارش مامانو پیاده کنم دیدم نه بابا! ون انتظامی و مال کلانتریه
بعد اون دوتا دختره رفتن تو خونه، پشت سرشون راننده ون پیاده شد یه سربازه!
از کنار ماشین ما رد شد مامان داشت درو باز میکرد، به مامان سلام کرد!! من نمیدونستم خودمو جمع کنم یا خنده ی مامانو!!
بعدم رفت تو همون خونه که دخترا رفته بودن!
و محض اطلاعات عمومی عرض کنم که خونه ی خانواده داری بود اون خونه!:دی
هیچی دیگه!!
پیتیکو پیتیکو کنان صحنه رو ترک کرده و اجازه دادم هرکی به هرجا میخواد حمله کنه
...
حرکت برنامه ریزی نشده امروزم رفتن به یه شربت خونه عااالی و خوردن یه شربت خنکککک بیدکاسنی+نعناع+اب لیمو بود
که عکس مرتبط باهاش در اینستاگرام به روز شد
پ.ن۱: شمارش معکوس دارم...
پ.ن۲: خودم حسم نسبت به عنوان:| ئه! دیگه ندارندگی و نبرازندگی
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
تاريخ: يکشنبه
18 مهر
1395 ساعت: 1:37