خانوم مسئول گوشاش سنگینه و سمعک استفاده میکنه، وقت حرف زدن انقدر صداش بلنده که من اگه کمی از تمرکزم کم کنم میتونم دستور پخت چیزکیک نیویورکی رو از پشت در بسته براحتی یاد بگیرم!... امروز ولی شنیدن صداش رو دوست دارم، دلم میخواد انقدر بلند صحبت کنه که من نتونم تمرکز کنم! بلندتر از چزیکه همیشه حرف میزنه! میدونین، بهترمه!... اون یکی خانوم مسئول چند دقیقه پیش درو باز کرد و وقتی پنجره بسته بالای سرمو دید پرسید :"امروز باز نکردی پنجره رو؟!"... این خانوم مسئول گرماییه، منم گرماییم، ولی نمیدونم چرا امروز انقدر سردم بود که پنجره رو بسته نگه داشتم و با اینحال وزش باد سرد رو حس میکنم!... دکتر معتقده اینکه سه هفتهس فشارم پایینه و باید مدام نفس عمیق بکشم تا نفسم جا بره بخاطر استرسه، حتی وقتی تاکید کردم وقتایی استرس ندارم هم اوضاعم همینه بازم معتقد بود استرسه و بهم نصف آرام بخش تجویز کرد!... یه جاهایی تو پستوی ذهنم هر چند دقیقه یکبار از خودم میپرسم "چرا یکی آدمای فاسد رو از این سیستم جمع نمیکنه بندازه بیرون؟ چرا معمولا این آدما پیروز میشن؟!!" و بعد سعی میکنم گوشمو بسپرم به حرفای خانوم مسئول و تو دلم دعا دعا کنم دستور یه غذای جدیدو به همکاراش بده!
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه
تاريخ: سه
شنبه
23 بهمن
1397 ساعت: 19:48