دیروز رفتم رادیولوژی برای اینکه عکس بگیرم از دندونام، بماند که چون محیط آموزشی بود یه سمتمو یکی از دانشجوها اومد بگیره، انقدر این فیلم عکسو زیر زبونم فشار داد که برید! حالا کار ندارم، خلاصه، وایستاده بودم عکس آماده بشه دیدم یه پیرمرد اومد برای پذیرش، من با نگاه اول از روی کفشا، خشکی و ترکها و خالهای قهوه ای پشت دستش و چهره پر چین و چروکش حدس زدم احتمالا بنایی یا چنین چیزی شغلش باشه. همینجوری که چینای پیشونی و موهای سفید و ریشهای سفید خاکستریشو نگاه میکردم به این فکر میکردم که "ببین آدما برای روزیشون چقدر سخت تلاش میکنن" که یهو خانومه که داشت مشخصات این بنده خدارو میزد توی سیستم گفت :"دفترچه مال خودتونه؟!" مرده گفت :"بله، اشتباه آوردمش؟؟" خانومه همینجوری که داشت دفترچه رو ورق میزد، سرشو آورد بالا یه نگاه از مرده انداخت به من که پشت سر مرده وایستاده بودم و گفت :"شما متولد 46 ئین؟!" مرده گفت :" بله! چی شده مگه؟" انگار که خانومه توی صورت من دنبال تایید میگشت، بدون صدا لبامو تکون دادم که :"خیلی بیشتر بهش میخوره!" خانوم پشت سری من که ظاهرا حالت چهره منو دیده بود پرسید :"متولد 46 یعنی چندسال؟" گفتم پنجاه سه! یعنی حتی مغزم تو لحظه نمیتونست هفت رو از شیش کم کنه! مابقیش داشتم به این فکر میکردم :"ببین آدما برای روزیشون چقدر سخت تلاش میکنن... کلیشه س؟ بذار باشه! چقدر شکسته میشن..." الان؟ دارم به این فکر میکنم تلاش سخت با تلاش سخت فرق داره؟ سخت که سخته ولی چرا واسه یه عده اینجوری واسه یه عده یه جور دیگه! گرچه که سختی به درونه نه به بیرون! چی میگن بهش؟ دل؟! ...
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه