من نمیدونم چرا اینقد با لافکا دعوام میشه، حالا اینقد که میگم نه که هی هر روز اون یه چی بگه من یه چی بگما، نه، همون سالی سه بار که باهم حرف میزنیم هم من به نظرم دوبارش دعواست ولی به نظر خودم ازین دعواهاست که میگم خیلی خری، ولی خرو یه جور دلسوزانه دوستانه ای میگم. اوه حالا چقد حرف زدم یه فسقله جمله میخوام بگما! یبار وسط همین دعواها، برداشت بهم یه چیزی گفت که به نظرم اومد مفهوم یه چی تو مایههای خیلی از دماغ فیل افتادهای، یا مثلا خیلی فکر میکنی کسی هستی یا مثلا خودت فکر میکنی خیلی کولی ولی نیستی، بود! حالا الان یادم نمیاد ولی احتمالا تو دلم چارتا فحش آبدار نثارش کردم تو این مایه ها که خیلی خری! چند دقیقه پیش نمیدونم چی شد یهو یاد این حرفش افتادم، بعد دقیق شدم توی خودم انقد هی گفتم گفتم که تهش باورم شد به نظرم یه رگه های از ایدهآلیسم درم وجود داره، حالا کار ندارم چقد حس شکنجه آوریه این حس ولی لینک کردنش به حرف ثقیل این بشر، بر ثقلیت ماجرا افزود اونقد که دیدم دارم زیر زبونی میگم خب حالا هستم! چیکارش کنم! یکی گوچی دوست داره، یکی تتلو، یکی ترامپ، منم ایدهآلیسم! ولیکن چیزی که الان باعث شد بیام اینو بنویسم، این بود که اون روبات حرف به منه تلگرام بود؟ و البته کماکانم هست، که میشد ناشناس بیای و به ملت بگی دقیقا حرف حسابت باهاشون چیه، میتونه خیلی کاربردی باشه. کاربردی میدونی منظورم چیه؟ یعنی یهو یه تعدادی میان یه چیزی درباره خودت به خودت میگن که خودت نمیدونستی! مساله چالش برانگیزش پذیرفتن یا رد کردن داستانه ست!
پ.ن: تولدت مبارک لافکا!
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه