"خرگوش بخاطر اینکه میترسه فرار نمیکنه، بخاطر اینکه فرار میکنه میترسه"!
یه چیزی هست که چند ماهی دلمو ماساژ میده. میدونین منظورم چیه؟ مثل وقتیکه یاد یه ماجرای خوب یا بد میفتی و حس میکنی یکی پایین قلبتو گرفته تو مشتش و فشار میده، پایین قلب! من بخاطر بیس ریاضیاتیم، وقتی یه مساله جلوم سبز میشه، بصورت پیش فرض یه گراف مجازی تو مغزم رسم میکنم که تمام الگوهای احتمالی توشه، و در اغلب موارد یه مسیر این گراف بولد میشه که میشه همون جواب ماجرا. ولی توی این مورد، یا همه مسیرا همزمان بولد میشن، یا همزمان بلور (مات)! و در چنین شرایطی،مکانیزم دفاعی بدنم اینجوریه که تصمیم میگیره کلا صورت مساله و مساله و سوال و جواب و کلا هرچی که به موضوع ربط پیدا میکنه چه مستقیمچه غیر مستقیم، حذف کنه، چجوری؟ اینجوری که اتوماتیک از دایره توجهم خارجش میکنه، بی حس میشم. ولی تو این مورد خاص، هر سری که این مکانیزمه میاد وارد عمل بشه، یه بخش مغزم که نمیدونم اسمش چیه ولی هرچی هست خیلی رو اعصابه، میاد وسط میدون شروع میکنه اگر و اما آوردن، تمام اگر و اماهاشم مربوط به آینده ست و این نتیجه ش چیزی نیست جز شک توی تصمیم! کدوم تصمیم؟ همون تصمیم که بدنم بعنوان مکانیزم دفاعی اعمالش میکنه. سخت شد؟ آقا خلاصه ش اینه، دوتا دستمو بستن به دوتا ماشین، یکی به شرق میکشه یکی به غرب، دارم نصف میشم از وسط.
میفرمایید مشورت کنم؟ خب باید عرض کنم اینکارو کردم، منتاها با دو سه نفر فقط، که اون دو سه نفر هم کاری نکردن جز هی سوال ایجاد کردن! مثلا به طرف میگفتم الان فلان دغدغه م سر این مساله اینه، جای اینکه بیاد راه حل بذاره جلوم، میپرسید خب الان اگه فلان طور بشه چیکار میکنی :| و البته دلیل این سوالاشونم نگرانیشون بود. و مدل منم اینجوریه که کلا دوست ندارم چیزیو برای کسی تعریف کنم! پس سختمه از مشاور دیگه ای کمک بگیرم!
چقد حرف زدم :| .... اگه پتانسیلشو دارین که بیاین درست و حسابی راهنمایی کنین، یه پست خصوصی بذارم برای اونایی که اعلام آمادگی برای کمک کردن، اگه محض کنجکاوی میاین که حلالتون نمیکنم، سنگ میشین :| چیکاره این خلاصه؟
پ.ن: همین الان بگم، از جملاتی که با "والا من نظر خاصی ندارم"، "به خودت بستگی داره"، و هرگونه جمله ای که به سوالاتم اضافه کنه و یا امثالهم به شدت برخورد میکنم :/ اتلاف انرژی نداشته باشیم بهرحال!
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه