خرید بک لینک

تلویزیون داره میخونه:

برگرد! ای عاشق ترین همدرد آخر چگونه از خیالت بگذرم برگرد و غمگینم مکن
شب ها ای آخرین رویا من بی تو از رویای خود تنهاترم تنها تر از اینم مکن

و غیره که حقیقتا اصلا موضوعیت نداره با احوالات فعلیم! داداشم دیروز میگفت یکی از بچه ها تازگی از آلمان برگشته، جاییکه کار میکرده ملت از 9 صبح تا 9 شب یه بند در حال فعالیت بودن تنها وقت استراحتشون ناهار بوده و سیگار! بعد اینقد کار میکردن که چینیا متحیر بودن، من میگفتم اوه! مگه میشه! اونوقت دقیقا امروز که تعطیله، از صبح کله سحر بیدارم و دقیقا بالغ بر 12 ساعته که در حال فعالیتم! یه جوری گردنم درد میکنه که نمیفهمم کجاشه یعنیا.

آره خلاصه، حالا تازه الان یادم افتاد لباسامو نشستم :| اصلا به نظرم دوشنبه هرچقدرم روز اول هفته یه عده به حساب بیاد، به اندازه ی شنبه ی ما شنبه نمیشه!

میخواستم امروز بیام یه چیزی تعریف کنم براتون ها! هر سری اینجارو باز کردم وسط تبای باز شده گم شد آخرم یادم رفت، حالا باشه به وقتش. حس میکنم تخت داره صدام میکنه، لبیک گویان صحنه رو ترک میکنم.


پ.ن: مرسی بابت پست قبل :) و شرمنده از دوستانی که نمیشناختم، و اصلا یه دمت گرم خاصی به شست اون دوستان که قبل تریشو لایک کردن منم اثری از کسی ندیدم:دی قبول باشه قهرمان:دی

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 16:43

صفحه بندی