دیشب رفتم واکسن انفولانزا زدم
به دلایل متعدد...
وقتی نشسته بودم، سر سوزن رو نگاه نکردم تا ببینم چه شکلیه یا
اندازه ش چقدره...چون من ازون دسته ادمام که وحشت دارن از سرنگ و امپول
پنبه که با پوست بازوم تماس پیدا کرد، ثانیه میشمردم تا سوزش سر سوزنو احساس کنم و میتونم قسم بخورم از لحظه ورود به پوستم تا کامل وارد شدنش به عضله بازوم، لحظه لحظه شکافتن ماهیچه مو حس میکردم!
بهرحال که تموم شد و گذشت...
نه دیشب درد داشتم و نه امروز...
اما از بعد از ظهر به مرور دردش شروع شد و الان که اومدم دراز بکشم هم به بدنه مبل که کشیده میشد، درد چموشش حس میشد...
بعضی دردا اینجوری ان...
سختی لحظه ش رو میکشی و فکر میکنی تموم شد، اما بعد از یه مدت تازه شروع میکنه خودشو نشون دادن
خیلی بی انصافیه
تمام لحظات اروم قبلش رو به طرفه العینی از بین میبره
و بد ماجرا اینجاست که برای بعضیا فقط این روال پیش میاد...
برچسب:
نویسنده: زهرا دادخواه