
مجید آقا همیشه عادت داشت توی جمع منو به چالش بکشه. از بکار بردن افعال قلمبه سلمبه توی جملات گروه سنی دال گرفته، تا مباحث سنگین ریاضی. میتونستم حدس بزنم ساعتها از وقتش رو صرف پیدا کردن معماهای سخت و درهم پیچیده میکرد، تا پنجشنبههای مهمونی دوره، در حالیکه بچهها مشغول خوردن ساندویچ سوسیس و کالباسشون بودن و بین انتخاب این یا اون مردد، منو با حل کردن چیزای پیچیده مشغول کنه. البته صادقانهش این بود که از حل کردنای من خوشش میومد و انگار این کار بیشتر از بحثای سیاسی اقتصادی اجتماعی با باجناقهاش، بهش مزه میداد. اینکه فاصله سنی ماها یک سال و دوسال بود، حرص بقیه رو درمیاورد و حتی گاهی انقد حساسیتها بالا میزد، که مجبور میشد هدایای منو یواشکی بهم بده. یه ساعت بند دستبندی اولین جایزه من از حل کردن معماها ب...
ادامه مطلب
به پشتی صندلی تکیه داده بود، خودشو به سمت راست متمایل کرده بود و همینجور که سعی میکرد لبخند محوشو حفظ کنه، دستشو دراز کرد تا لکه باقی مونده دسر شکلاتی رو از گوشه لب اون پاک کنه...و صدای داریوش رفیعی میومد که میخوند: شب به گلستان تنها، منتظرت بودم.. متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد....
ادامه مطلب