آدما، بعضی وقتا...

متن مرتبط با «روزمرگی» در سایت آدما، بعضی وقتا... نوشته شده است

از روزمرگیها

  • نیلوبلاگ

    امروز شاید یکی از پیچیده ترین و سنگین ترین روزای زندگیم از نظر جسمی و روحی بود. لپ تاپم با کیفش رو گذاشته بودم رو میز محل کار، و ساعتای 12 باید میرفتم بانک برای کاری، یعنی درواقع تا رفتم بانک شد 12! ب...

    ادامه مطلب
  • از تازه روزمرگیها

  • نیلوبلاگ

    من و اون تنها افراد ساکن در خونه به مدت چند روزیم. از دیشب که با اصرار از خونه خودش برش داشتیم و آوردیمش اینجا، تا همین الان که من پشت میز پذیرایی نشستم و اون روی مبل جلوی تلوزیون و پشت به من، مجموعا پنجاه جمله حرف زدیم که بیشترش از سمت اون و خاطرات خیلی قدیم و گذشتهش بود. دیشب که یکهو حالم بد شد، گفت بیا کنارم برات دعا بخونم و شروع کرد یه سری سوره رو برام خوندن، تهش یه دعا خوند که فقط "یا شافی" ش رو یادمه و بعد حالم 180 درجه تغییر کرد و خوب شدم...امروز که داشتم ازینور خونه میرفتم اونور و پرش پلک چپم تمرکزمو گرفته بود، رومو گردوندم سمتش و شکایت پلکمو کردم، خندید سرشو به نشونه تایید تکون داد و گفت از قدیم میگن پریدن پلک نشونه خوبیه...نپرسیدم نشونه چی! ولی همون جملهش کافی بود تا حالم دگرگون بش...

    ادامه مطلب
  • اندکی روزمرگی

  • نیلوبلاگ

    در یخچالُ باز کردم، نه دلم ته چین مرغ میخواست، نه کالباس با سس فلفل سبز تند، نه ماست و خرما، نه نون و پنیر، یه چیز تند میخواست که بشوره ببره! دو سه تا قاشق رب انار محلی رو خالی کردم تو یه لیوان آب و همزنون اومدم جلوی تلویزیون. چجوری مغز میتونه همزمان به هزارتا چیز بپردازه در حالیکه اون بخشش که من بهش میگم "فکر" هم داره همزمان به هزارتا چیز میپردازه! اینکه دارم همزمان به قبولی ارشدش دانشگاه علم و ص...

    ادامه مطلب